17

چقدر اسم دختر پیشنهاد شد. والا من خیلی عاقبت اندیش نیستم که از الان فکر کنم اگه روزی دختر دار شدم اسمشو چی بذارم. ولی از اونجایی که این دخترک ما ۳۰ آپریل ۲۰۱۳ به دنیا میاد دیگه نمیشه که براش اسم نذاریم. البته شوهرک فعلا صداش میکنه قل قلی و بسیار قربون صدقه این قل قلی میرن. و تا حالا هرچی من وقت دکتر داشتم اومده. من هر ۲ هفته یه بار وقت دکتر دارم. و هر بار دکتر سونو میکنه . از هفته ۱۲ اعلام کرد که دختره یعنی ۷۵٪ بعد شد ۹۰٪ و دیگه امروز ۱۰۰٪ گفت دختره . البته این دخترک یه کم بی حیا بازی در آورد. این دکتر ما دستگاه سونوش یه چیزی تو مایه های سفینه فضاییه و خودش هم فقط سونو میکنه و یه مانیتور ۵۰ اینچ هم گذاشته برای پدر و مادر آینده که قشنگ بتونن همه چیز رو نظاره کنن. امروز حسابی اندازه گیری کرد  و بسیار از همکاری دخترک خوشحال بود این دخترک به هر طرفی که دکتر میخواست میچرخید. آخرش که گفت حالا یه نگاه به صورتش بندازیم یهو این بچه خجالتی شد و دستاش رو آورد جلو صورتش و دکتر هرکاری کرد دستاش رو بر نداشت آخرش هم قهر کرد و روشو برگردوند. امروز آزمایش خون دوم رو هم گرفت , پاپ اسمیر کرد و آزمایش سینه و بعد ما رو راهی کرد. شوهرک میگه من آرزو به دل موندم که تو هوس یه چیزی بکنی و من بخرم. میگه تو چرا ویار نداری. خودم هم نمیدونم چرا. کلا آدم خوش غذایی نبودم و نیستم . کلا از گوشت مرغ و گاو و گوسفند خوشمان نمی آید و حرف ماهی هم رو که نزن. ولی به زور ماست و سالاد غذا رو میدیم پایین. مثل زنهای دیگه هم که به صورت نرمال حالت تهوع دارن ما نداشتیم برای ما بسیار شیک بود جوری که ساعت ۲  صبح کار به بیمارستان کشید و زنگ زدن به دکتر از خواب بیدارش کردن و امد بیمارستان. بعدش هم به به بوی بعضی از همکارای آقا حساسیت پیدا کردیم. تا حدی که تو میتینگ مثل این بچه یتیمها یه گوشه میشستم که مبادا بوی کسی به ما بخوره. یه بار هم شوهرک رو مجبور کردم ۲ بار دوش بگیره و ۳ بار مسواک بزنه. الان دیگه زیاد از این دیوونه بازی ها ندارم. کلا الان میتونن از من به جای این سگها هستن تو فرودگاده استفاده کنن. این شکم هم دیگه بسیار قلمبه شده. و ما مجبور شدیم دست به جیب شیم و لباس بارداری بخریم. اصلا یه وضعی چرا اینقدر این لباسها گرونه تازه تنوع هم نداره.

مامان جان این یکشنبه راهی میشن به سمت ایران الان که دیگه نگران بنده نیستن و بیشتر نگران بابا جان هستن که تا قبل از اینکه خونه آتیش بگیره یا یه بلایی سر خودش بیاره برگردن ایران. و من الان نگران این هستم که ای بابا حالا کی حال داره غذا درست کنه اونم ساعت ۶ که تازه از سرکار برمیگردم. میخوام به مامان بگم تو این چند روز کلاس فشرده آشپزی برای شوهرک بذاره و ایشون بشن آشپز. باید ببینم قدرتم تا چه حد رو ایشون اثر میکنه.

از اونجایی که من مادر بچه هستم و حرف اول رو من میزنم خودم اسم این دخترک رو انتخاب میکنم. و کاری ندارم که نوه اول هست ( اون هم از هر دو طرف) . این اجنبی ها کلا تو تلفظ اسم مشکل دارن یعنی اگه یه ذره اسمه اسم معمول نباشه اینا هنگ میکنن. فامیلی شوهرک که همینجوری باعث هنگ کردن این اجنبی ها میشه یعنی این بچه بزرگ شه صلواتی هست که به روح اجداد پدریش میفرسته با این اسم فامیل . گفتیم یه اسمی باشه که دیگه زیاد باعث هنگ کردن و قفل کردن نشه و این بچه هی ما رو لعن و نفرین نکنه.  من یاسمن دوست داشتم که میشه اسم دختر خاله شوهرک. سارا دوست داشتم که میشه اسم یکی دو نفر تو فامیل نزدیک خودم و اسمه اون یکی دختر خاله شوهرک. دل آرا دوست دارم که فکر کنم یه ذره سخت میشه برای همین فعلا اسم " صبا " رو انتخاب کردم .

اگه راهنمایی در هر موردی بارداری , اسم و چگونه ویار کنیم دارید خیلی ممنون میشنم اگه در اختیار بگذارید .

 

16

مامان جان رو فرستادیم یک هفته مهمونی. دیروز که یکشنبه بود این خاله کوچیکه شوهرک خونه ما بودن و بعدش مامان ما رو زدن زیر بغلشون و رفتن منزلشون. مامان هم انگاری از خدا خواسته اش بودا تا ایشون یه بفرما زد مادر ما رو هوا قاپید. حالا اومدیم ایشون یه تعارف شابدالعظیمی کرده بود ولی دیگه مشکله خودشه میخواست تعارف نکنه. آخر شب هم به باباهه زنگ زدیم که زنت رفت مهمونی فلان جا زنگ زدی نبودن یهو توهم برنداری که این طوفان سندی اومد یه سر اینجا و خانوم شما رو برد.  تازه ما هم خودمان رو برای شنبه دیگه ناهار منزلشان دعوت کردیم به صرف فسنجان. با خاله های شوهرک ما ازاین حرفها نداریم یعنی زنگ میزنیم و خودمان رو دعوت میکنم  , نکه این شوهرک اولین نوه هست این خاله ها و دایی ها عاشقانه ایشون رو دوست دارن بنده هم خواسته های خودمان را بر این اساس که خواسته شوهرک هست بیان میکنیم و خاله ها هم همگی دست به سینه که ببینن این پسر خواهرشون چی میخواد اصلا هم ما ادم سواستفاده کنی نیستیم.  

من یه اخلاق خاصی دارم . دارم یه کاری میکنم یهو وسطش میرم سراغ یه کار دیگه که کلا به اون اولی بی ربطه بی ربطه . شوهرک رو این اخلاق ما خیلی حساسه و کلا قاطی میکنه . دیروز بعد از رفتن مهمونا میخواست یکی از این کلیدهای برق رو درست کنه , رفت دم در گفت تو کاری نمیخواد بکنی فقط هر وقت من گفتم چراغ رو روشن کن. یه ۲ باری کردیم بعد حوصله ام سر رفت. دیدم خیار شسته شده داریم یه ۲ تا رنده کردم و به عنوان ماسک گذاشتم رو صورتم و اصلا یادم رفت شوهری هم هست دم در. بعد آقا تشریف آوردن با توپ پر که کجایی تو من گلوم پاره شد اینقدر صدات کردم که با یه مرمر خیاری روبه رو شد . کارد میزدی خونش در نمی اومد . چند وقت پیش هم داشتیم گاراژ رو تمیز میکردیم ایشون آب خواستن بنده هم رفتم آب بیارم دیدم هلو داریم که خیلی له و لورده شده من هم رنده کردم و یه آهنگ از این مدلها که میری ماساژ میزارن گذاشتم و هلوی رنده شده رو گذاشتم رو صورتم.  شوهرک بیچاره از تشنگی داشت فنا میشد که اومد تو و با این صحنه روبه رو شد. یعنی قیافه اش دیدنی بود. میگه تو اصلا بیخیاله بیخیالی تو این عالم بی شوهری اصلا شوهر داری بلد نیستی میگم عزیز جان داریم صورتمون رو نرم و لطیف میکنیم شما خوشت بیاد. قدر نمیدون دیگه.

هوا اینجا با ما شوخی اش گرفته. اونور این مملکت طوفان میاد و میزنه از بیخ و بن همه چیزو میکنه اونوقت این سرش هوا میشه ۹۰ درجه تابستونی  باید کولر بزنی. این پاییز پاییز که همه میگن اصلا چی هست اینجا که هنوز تابستونه. ما همش ۴ تا پلیور داریم که سالیان سال هم هست که داریمشون , احتمالا به نوه های آینده میرسه به خاطر بی استفاده موندن , و  اونا رو هم بقچه پیچ کردیم و نفتالین زدیم گذاشتیم کنار . هی با خودم میگم این بقچه رو باز کنم و این پلیور ها رو هوا بدم بعد میگم چه کاریه وقتی هنوز کولر روشنه. این درختهای بیچاره هم قاطی کردن همه شکوفه زدن به چه قشنگی . ما یه درخت پرتغال داریم تو حیاط که حسابی بار داده دیروز میبینم شکوفه زده . این درخت بیچاره با شکوفه های الانش ۳ بار بار داده امسال. میترسم بلایی به سرش بیاد . دیروز یه عالمه بهش خاک دادم و ویتامین . شوهرک میگه مگه زن حامله اس اینجوری بهش میرسی.

یه چند تا اسم دخترونه قشنگه خوشگل اگه پیشنهاد بدین خیلی ممنون میشم. نه از این اسمهای امروزی که تازگی ها مد شده و عجیب غریبه ها . برای این اجنبی ها هم گفتنش راحت باشه ( سارا نباشه که فراون داریم ) یه اسم که به دل بشینه. برای دخترک خودمان میخواهیم.

پ.ن. ۱: امروز ۶ نوامبر ۲۰۱۲ رفتم و رای دادم باشد که اوبامای عزیز دوباره انتخاب شه.

 

 

15

بابا یه ۲ هفته پیش برگشت ولی مامان هنوز مونده یعنی من نذاشتم بره. آی چه حالی میده انگاری دوباره شدم دختر خونه و نازم هم بسیار خریدار داره. باباهه هنوز صداش در نیومده ولی فکر نکنم همینجوری بمونه الان که روزی ۲ بار زنگ میزنه . دیگه دیروز صدای مامان دراومد که چقدر زنگ میزنی شدی عین این پسربچه های ۲۰ ساله عاشق. این باباهه اصلا نبود زنش رو نمیتونه تحمل کنه پارسال هم ما یه ذره بیشتر مامانه رو نگه داشتیم دیگه اشکش در اومد و مامان برگشت . شوهرک هم که چه حالی میکنه این مامان ما هم داماد دوست هرچی این آقا دوست داره درست میکنه . امیدوارم که همه پدر مادرها همیشه سالم و سلامت و شاد باشن و سایه اشون بالای سر بچه هاشون. این چند وقته که مامان اینجاست میفهمم  چقدر این دور بودنه بده وقتی که به مادرت نیاز داری ولی فرسنگها ازت فاصله داره. به بابا میگم زنت حالا حالا پیش من میمونه.

یه چند قسمت دیگه همه به سلامت گذشت دارم فکر میکنم بیام اینجا  بنویسم یا نه. شده یه جورایی مثل تصمیم کبری.

این شوهرک هر چند وقت یکبار جو زده میشه و یه کار / سرگرمی جدید شروع میکنه. حالا چند وقتی هست گیر داده به ورزشهای مختلف. مثل باقی آدمها که نمیره ورزش کنه حتما اول باید تجهیزات بخره بعد تشریف ببره. اول از همه گیر داد به فوتبال ۱ بار رفت و گفت اینجوری نمیشه باید برم کفش مخصوص و لباس فوتبال بگیرم . خریداشو کرد و یه ۲ باری رفت بعد یهو برنامه فوتبال کنسل شد. بعد فوتبال شد تنیس رفتن راکت گرفتن و مربی گرفت و  مربی اش گفت راکتت رو عوض کن و ایشون هم رفتن بهترین چیزی که موجود بود تو بازار رو خرید انگاری قرار بود بره سر تمرین برای یو اس اپن . بعد نمیدونم چی شد که ویرش گرفت به پینگ پنگ دوباره رفت راکت خرید و رفت کلاسش بعد فکر کنم دلش رو زد و تصمیم گرفت بره گلف بازی کنه . اینبار دیگه جلوش ایستادم و گفتم این تو بمیری از اوناش نیست وسایل گلف خیلی گرونه که ۲ بار بری بعد بیخیال شی نمیشه اجازه نداری. اعلام فرمودن که شدی مادر فولاد زهره استعدادهای نشکفته منو همینجوری از بین میبری . بالاخره قبول کردن که از وسایل قدیمی شوهر خاله جونش استفاده کنه ولی اگه شما دیدین ایشون برن گلف ما هم دیدیم . این چوبهای گلف یه چند ماهی هست که گوشه گاراژ داره خاک میخوره و من ازشون به جای نردبون استفاده میکنم برای چیز میزای که تو طبقه های بالای کمد گذاشتم. البته برای کتک زدن هم میشه ازشون استفاده کرد. یهو جو زده شد و هر روز میرفت کنار دریاچه نزدیک خونه برای دویدن بعد از دویدن گیر داد به بسکتبال و بدون اینکه به من بگه رفت کفش و جوراب و یه سری دیگه خرت و پرت خرید بهش میگم آخه الان اونجا ایستادن که تو بری و انتخابت کنن برای NBA ( انجمن بسکتبال ) . یه چند باری رفته و الان یهو بیخیال شده . حالا نمیدونم که دوباره قراره به چه ورزشی گیر بده کاشکی ورزشی باشه که هیچی نخواد. دیروز گاراژ رو مرتب کردم و بهش میگم  آقا جان شما ۱۰ جفت کفش ورزشی داره که همه هم نو هست بنده که مرتب هم ورزش میکنم بدون اینکه تو بوق و کرنا کنم همش ۱ جفت دارم این چه وضعشه.  یکی ندونه فکر میکنه تو المپیک تو همه ورزشها شرکت میکنی .

یه ۲ هفته دیگه این Show که راه افتاده تموم میشه و تکلیف این رئیس جمهوری آمریکا هم مشخص میشه دیگه خسته شدیم هر جا میزنی داره راجع به این قضیه حرف میزنه. ولی تو مناظره آخریشون آقای رامنی یه سوتی بزرگ داد , حضرت آقا باید بره یه چند واحد جغرافی بگذرونه. برگشته میگه سوریه تنها دوست ایران تو دنیای عرب هست و تنها راه دسترسی ایران به آبهای بین المللی , احتمالا فکر کرده خلیج فارس حموم خونه اس.