تبليغاتX
مرمر خانوم
اینم از سال نو و عید . ما که چیزی نفهمیدیم سر کار بودیم و درس داشتیم . دوست شوشو از ایران زنگ زده تبریک عید بگه ساعت ۲ بعداز ظهر به وقت ما زده و پیغام گذاشته  با حالتی پر از تعجب که کجا هستین چرا خونه نیستین رفتین عید دیدنی . شوشو بهش شبش زنگ زده که آخه آقای دکتر با استعداد ( جدی دکتر هست ولی داستانی داره ) اینجا که ایران نیست و ما هم تعطیل نیستیم . ایشون تازه ۲ زاریشون افتاده .

امسال کادوهای بسیار جذابی برای تولدم گرفتم . و از اینکه به دنیا اومدم بسی خوشحال گردیدم .        - مامانم اینا که برام پول فرستادن                                                                                              - شوشو برام   (IPOD Nano (Black   گرفت که حدود۳هزار تا آهنگ و ویدیو کلیپ و عکس میشه روش دانلود کرد الان یادم رفته که چقدر حافظه داره . به علاوه برام جدیدترین عطر ورساچی رو گرفته که بوش رو دوست میدارم.  خاله بزرگه شوشو برام ۱۰۰ دلار گیفت کارت گرفته بود ازیکی از فروشگاه های مورد علاقه من  و خاله کوچیکه هم یه میوه خوری و با دو تا شمع و یه دونه تاپ ( True Religion) که بسیار مورد پسند اینجانب قرار گرفت به همراه یه دونه از این گلدونهای شیشه ای که توش چیزای خوشبو میریزن برای دستشویی .  دوستام هم که برام عطر گرفتن و گیفت کارت . ما حسابی مشعوف شدیم و هی دلمون خواست که به دنیا بیایم .

این خرید برای ایران تمامی ندارد . نمیدونم چرا هرچی میخرم باز هم نمیشه که تموم بشه . از همین ایران رفتن خوشم نمیاد که باید هی بری خرید برای سوغاتی . تازه سلیقه همه رو هم که نمیدونم . کار بسیار مشکلی میباشد . از اون بدتر اینکه همش چمدونی ۵۰ پوند میشه برد ( حدود ۲۳ کیلو ) که اصلا چیزی نیست . تازه شوشو اولتیماتوم بهم داده که زیاد برای خودم کفش و لباس نیارم که اگه جا کم بیارم نمیذاره من از چمدون اون استفاده کنم . ولی اون که چمدونها رو نمیبنده که من میبندم و اگه جا کم بیارم لباسهای خودمو اون زیر میرها میذارم .

دلم میخواد که این ۲ ماه هم زودتر بگذره و من فاینالهامو بدم و از شر مدرسه برای یه چند وقتی راحت بشم ( حالا خوبه کلاسها آنلاین هستن )  و   زودتر مامان اینا رو ببینم و یه چند وقتی دوباره بشم دختر خونه . به شوشو گفتم لطفا موقعی که ایران هستیم زیاد با من کاری نداشته باش . تو به کار خودت برس و من هم به  کار خودم  میخواییم با مامان خانومی هی بریم اینور و اونور . حالا تا ببینم که چقدر به این قول و قرار پایبند میمونه . دفعه پیش که اصلا یادش رفته بود یه همجین قولی داده . بهش میگم تو که میخوای بری ور دل مامان جونت بشینی  و هی اون قربون صدقه ات بره منو میخوای چیکار . این هنوز برای من جای سوال داره .

فعلا بریم تا بعد.

+ نوشته شده در Mon 24 Mar 2008ساعت 15:43 توسط may |

عید شما مبارک

سال نو به همه مبارک امیدوارم که سال خیلی خیلی خوبی همه داشته باشند .

در ضمن :    تولد اینجانب هم بسیار مبارک باشه .

 به نظر من که امسال خیلی خیلی زود گذشت . امسال هم مثل همه سالهای دیگه هم خوب بود و هم یه جورایی بد . کار داداشی بد جور گره خورد که خوب حل شد . خودم یه چند بار پشه لگدم زد بد مدل که خوب شدم . ولی در کل سال بدی نبود .

هر کاری میکنم که خوشجال باشم نمیشه باز هم دلم گرفته . دلم حال و هوای عید ایران  میخواد اون حیابونها و مغازه های  شلوغ . اون شیرینی های خوشمزه . خونه مادر بزرگم . اینجا نمیشه دیگه اون حال و هوا رو داشت . همه سر کار یا مدرسه هستن . انگاری که عید فقط همون لحظه سال تحویل هست و بس  و دیگه هیچی بعدش انگار نه انگار. دلم برای مامانم و بابام و برادرم خیلی تنگ شده. دلم تنگ شده برای اون سالهای دور  برای بچگیها . برای خانواده ۴ نفریمون که دور هم میشستیم کنار هفت سین و بابام ازمون عکس میگرفت .

امروز رفتم سبزه و ماهی و شیرینی  و سیب قرمز خوشگل خریدم . فردا هم میرم گل تازه میخرم . هفت سین دیگه آماده هست . یه عکس  خوشگل هم از سفره هفت سین پرینت کردم زدم به دیوار جلوی روم سر کار .

خدایا اول از همه چیز برای سلامتی خانواده ام و همه دعا میکنم . امیدوارم که امسال سال پربرکت و خوبی برای خانواده ام و خانواده شوشو و کلا همه باشه .

تعطیلات به همه خوش بگذره و جای ما رو هم خالی کنید.

باز هم عید همه مبارک .

تولدم من هم که با عید یکی هست باز

هم مبارک باشه .

HAPPY BIRTHDAY TO ME

   

+ نوشته شده در Tue 18 Mar 2008ساعت 13:6 توسط may |

ما دیشب مراسم چهارشنبه سوری داشتیم با اینکه یک هفته زودتر بود ولی خیلی خوش گذشت . تو دانشگاه نزدیک خونه بود و آتیش روشن کرده بودن و DJ بود و از یه رستوران ایرانی هم اومده بودن و کباب میفروختن با آش رشته . جای همه خالی بود . ما هم خوردیم و زدیم و رقصیدیم ولی از اونجایی که آتیش خیلی بزرگ بود من که از روش نپریدم . حالا یکشنبه هم برای نوروز دوباره برنامه دارن با یکسری غرفه که چیزای مختلف میفروشن و گروه رقص و آواز و اینجور چیزا . خیلی خوبه حداقل یه ذره حال و هوای عید رو احساس میکنیم اینجوری . خونه تکونی ما هم که تموم شده آخه نکه این کاخ سلطنتی ما خیلی بزرگه باید از یه چند ماه قبل شروع کنم. تنها چیزی که هست دیوارهای حموم و دستشویی اینجا کاشی نیست و رنگ معمولی هست و دیگه اینکه  از شلنگ آب و راه آب تو دستشویی خبری  نیست  برای همین مثل ایران نمیشه افتاد به جون دیوارهای دستشویی  . من هم یه حوله بستم به سر تی و یه حوله دیگه به سر یه تی دیگه  با اولی با کف و اب دیوار شستم و سریع با دومی خشک کردم . حالا شانس آوردم که یکی از دیوارها همش کابینته و آینه هست . دوشنبه شب دیگه سفره هفت سین رو میچینم . دو سال پیش مامانم برایم یکسری ظرف نقره فرستاد ( یه ظرفهای گرد و کوچیک )  که ته هرکدوم   سکه ۱۰ قرانی زمان ناصرالدین شاه هست . از اون موقع از اونا برای سفره هفت سین استفاده میکنم که خیلی قشنگ میشه . مامان جونم دستت درد نکنه .  شاید برای شام شب عید بریم خونه خاله بزرگه شوشو نمیدونم هنوز ولی فکر نکنم ماهی سفید بخوریم چون شوشو که دوست نداره و دختر خاله ها هم ماهی سرخ شده نمیخورن برای همین فکر کنم که ماهی Salmon  درست کنیم. اینجا ساعت تحویل سال ۱۰:۴۸ شب چهارشنبه هست فرداش هم باید بیام سر کار. چی میشد ما هم تعطیل بودیم .

هنوز خرید کردنها برای ایران تموم نشده . به خدا سخته حتی خرید برای مامان خودم . خدا رو شکر که خریدای مامان شوشو رو کردم و فقط یه دونه صندل خوشگل و راحت براش بگیرم تموم میشه . هنوز هم هیچی مثل روپوش پیدا نکردم یه دونه پیدا کردم تو گپ ولی آستینش یه ذره کوتاه بود من هم اصلا حوصله دردسر ندارم  تو فرودگاه . یه جای دیگه هم یه دونه دیدم ولی گل منگولی بود خوشمان نیامد. 

دیگه بریم . عید پیش پیش مبارک .

+ نوشته شده در Wed 12 Mar 2008ساعت 13:2 توسط may |

احساس میکنم یه هزار سالی هست که ننوشتم . بلاخره بعد از قرنی شد که یه سر بیام اینجا و یه سری به همه تا اونجایی که شد بزنم . زندگی داره به روال عادی خودش طی میشه هی روزها  پشت سرهم میان و ما رو درگیر خودشون میکنن . نمیدونم که چرا تازگیها زمان داره اینقدر تند میگذره احساس میکنم که من بهش نمیرسم هرچقدر هم که تلاش میکنم . شوشو که سرش خیلی خیلی شلوغ شده و خودم هم که الان خیلی وقته که زودتر از ۱ صبح نشده که برم بخوابم. صبحها که ساعت راس ۶:۳۰ زنگ میزنه میخوام خودمو بکشم . شوشو که بیخیال میمونه تو تخت تا آخرین لحظه ولی من نمیتونم حتما باید پاشم که صبحونه رو حاضر کنم و اخبار ببینم و حاضر شم برای سر کار . سر کار هم که دیگه نگو  کار اینقدر زیاده . ولی همه اینا به کنار الان خیلی خیلی خوشحالم و ذوق زده . بلاخره بعد از ۲ سال داریم یه سر میایم ایران همین الان بلیط رو خریدم . تهران دارم میام . اگه خدا بخواد May 16 از اینجا راه میافتیم و بعد از حدود ۲۶ ساعت میرسیم ایران . همش ۱۹ روز بیشتر نیستیم ولی همینشم غنیمت هست . دلم خیلی خیلی برای مامان و بابا و برادرم و دوستام  تنگ شده . اینجا با همه خوبیها و مزایا و امکاناتی  که داره یه چیزی نیست اونم اینه که ایران نیست . حالا باید یه جوری مانتو  پیدا کنم . مانتویی که باهاش دفعه قبل اومدم به ملکوت اعلی پیوست . آی دوستهایی که آمریکا هستین بگین از کجا میشه یه چیزی شبیه مانتو و آستین بلند پیدا کرد.  با این چیزای هم که میشنوم اصلا نمیدونم اونجا چی میشه پوشید ولی بیخیال . حالا باید بیافتم دنبال خرید سوغاتی با شوشو قرار گذاشتیم فقط برای مامانها و باباها و ۲ تا داداشها سوغاتی بگیریم . راستش نه وقتش هست و نه حوصله که برای باقی خرید کنم . فکر کنم که دیگه اینجا از چند هفته دیگه لباس تابستونی ها بیاد بیرون انوقت دیگه میرم برای مامانا خرید و شوشو هم قراره برای بابا ها و داداشها خرید کنه . یادش به خیر دفعه قبل که اومدیم ایران برای عروسی بود . تمام مدت به مهمونی گذشت و اصلا نشد که اونقدری که دلم میخواست با مامانم اینا باشم ولی اینبار فقط میخوام با اونا باشم .

این دوشنبه اینجا تعطیل هست به مناسبت President Day و ما یه لانگ ویکند داریم . تازگیها بعضی از کلمه ها رو به فارسی یادم میره ..خیلی اوقات اینجوری میشم واقعا مایه آبروریزی شده . قبلنا کتاب فارسی میخوندیم که دیگه اون هم از برنامه خذف شد چون کتاب خوب فارسی گیر نمیاد اینجا . اینبار از ایران میخوام یه عالمه کتاب بیارم . 

این ویکند تولد ۱۶ سالگی دختر خاله شوشو هست . اینجا تولد ۱۶ سالگی خیلی دیگه بیگ دیل هست بهش میگن Sweet 16 . حالا قراره سورپرایزش کنیم . من که هرچی فکر کردم این عقلم قد نداد چی براش بگیرم قرارشد که بهش پول بدیم .

خوب دیگه بریم . خوش باشید .

+ نوشته شده در Fri 15 Feb 2008ساعت 14:53 توسط may |

خیلی خیلی دلم میخواد که آپ کنم ولی اصلا وقت نمیشه . حتی تو این مدت وقت نکردم به هیچ وبلاگی سر بزنم . سرم خیلی شلوغه هم سر کار هم تو خونه با درسها . به خاطر الطاف آقای بوش اقتصاد آمریکا بدجوری داره سیر نزولی طی میکنه و اوضاع خرابه خرابه . خیلی از شرکتها اعلام ورشکستگی کردن یا کارمنداشون رو بیرون کردن . شرکت ما با این همه دبدبه حدود ۲۰ نفر رو مجبور شد عذرشون رو بخواد ( خدا روز شکر دامن من رو نگرفت ) ولی مسئولیتهام ۳ برابر شده . سر کار دیگه وقت حتی گلاب به روتون رو هم ندارم . قبلا تو Break که داشتم آپ میکردم ولی الان دیگه Break هم نمیگیرم . تو خونه هم چون درسها آن لاین هست کارش خیلی بیشتره . دیگه وقتی همه کارا تموم میشه اصلا حوصله کامپیوتر ندارم حالم ازش بهم میخوره . برای همین اصلا وقت آپ کردن و سر زدن به دوستهام رو ندارم . امیدوارم که همه حالشون خوب باشه . حالا یه ذره که اوضاع بهتر شد  و سرم خلوتر دوباره برمیگردم .  دلم برای همه تنگ شده .
+ نوشته شده در Mon 28 Jan 2008ساعت 13:19 توسط may |

 

 

 

 

 

امیدوارم که بشه این عکسها رو دید . یکی از قشنگترین سفرهایی بود که رفتیم . فوق العاده خوب بود . قسمت اقیانوس آرام چون نمیشه که رفت تو آب خیلی خیلی بکر و درست نخورده هست با ماسه های سفید که میتونی ساعتها بشینی رو ماسه ها و آب ذلال و تمیز رو ببینی . این فصلی که ما رفتیم وقتی بود که نهنگها نزدیک ساحل میشدن . یه جورایی دیدیمشون . فکر نمیکردم که یه منطقه تو مکزیک اینقدر قشنگ باشه . هتل هم خیلی خوب بود و چون برای بزرگترها بود اصلا از بچه خبری نبود برای همین هم خیلی Relaxing بود . مردمش هم خیلی خیلی مودب بودن با غذاهای خوشمزه . تا حالا اینقدر ماهی خوشمزه نخورده بودم تازه همشون هم تازه بودن همون روز میگرفتن . یه رستورانی رفتیم که آخر غذاهای مکزیکی بود که صاحبش خونه خودش رو رستوران کرده بود وای که چقدر قشنگ بود ولی دوربین رو یادمون رفته بود و نشد که عکس بگیریم . مثل اینا که تو فیلم نشون میدن میان سر میزت و برات آهنگ میزنن و میخونن به اسپانیایی . به من و شوشو هم خیلی خوش گذشت حسابی خستگی به در کردیم . هوا هم عالی بود . گرم بود ولی وحشتناک گرم نبود . آب استخر هم گرم بود . وقتی مامان اینا بیان اینجا حتما میبرمشون . ما هاوایی هم رفته بودیم ولی کابو هم خیلی خوب بود حتی یه جورایی بهتر و اینکه خیلی ارزونتر از هاوایی .

دوستایی که ایران هستین مواظب باشین که سرما نخورین چون شنیدم یه ذره کوچولو هوا سرد شده . دوستم که تهرانه از قندیلهای خونه شون برام عکس فرستاده . تا وقتی ما ایران بودیم از برف خبری نبود همین که ما پامون رو گذاشتیم بیرون برف شروع شد . اینجا هم که اصلا از سرمای آنچنانی خبری نیست دیگه خیلی سرد بشه یه ژاکت بپوشی کافیه . دلم برای برف بازی لک زده .

کم مینویسم چون عکس گذاشتم .

+ نوشته شده در Sat 12 Jan 2008ساعت 14:17 توسط may |

سال ۲۰۰۷ هم تا چند ساعت دیگه تموم میشه . سالی که توش یه عالمه اتفاقات خوب افتاد و یکسری هم اتفاقهای ناخوشایند . ولی باید اینطوری باشه ترکیبی از اتفاقهای خوب و بد یک سال رو میسازه . مسایل خوب انرژی میده برای مقابله با اتفاقهای بد . ولی ۲۰۰۷ هرچی بود دیگه تموم شد . من امسال به خیلی از اهدافی که داشتم رسیدم شوشو هم همینطور . فکر کنم همین زندگی کردن تو اینجا و شرایطی که برات فراهم هست بهت این اجازه رو میده که یکسری برنامه و اهداف برای خودت بریزی و با سعی و تلاش میدونی که میتونی به بیشتر اهدافت برسی.  ما که ۲۰۰۸ رو داریم با مسافرت شروع میکنیم که من این رو به فال نیک میگیرم که امسال سال پر سفری خواهد بود.

شوشو چند وقت پیش گفت مرمر داریم میریم مسافرت خرید نداری چیزی لازم نداری من هم گفتم نه بابا چیزی لازم ندارم همه چیز دارم اصلا خرید ندارم . منو و خرید !!!! اصلا خرید رو چه جوری مینویسن . ولی دیروز همین جوری رفتم بیرون به نیت خرید چیز دیگه ای که نتیجه شد ۱ عدد پیراهن گوگولی خوشگل و ۱ عدد بلوز فوق العاده شیک و فشنی و یه مقدار لوازم آرایش .  شوشو همین جوری نگاه میکنه میگه خوبه خرید نداشتی ها تو اگه پول خرج نکنی و یه چند وقت برای خودت چیزی نگیری حالت بد میشه . ولی به خدا خیلی وقت بود که خرید نکرده بودم یعنی این زمستون فقط برای خودم یه پالتو سبز گرفته بودم و یه پلیور خاکستری و قرمز از این بلندا همین دیگه . دیگه این خرید خونم خیلی امده پایین و دکتر گفته بود در شرایط بحرانی هست اگه کاری نکنم ممکنه کارم به اورژانس بکشه .

فکر نکنم دیگه بتونم آپ کنم تا قبل از مسافرت . سعی میشه با گزارش تصویری برگشت .

سال ۲۰۰۸ مبارک و امیداوارم سال خیلی خوبی باشه .

+ نوشته شده در Mon 31 Dec 2007ساعت 13:37 توسط may |

این کریسمس هم عجب روزی هست ها همه جا تعطیله و هیچ خبری نیست حتی کلاغ ها هم قار قار نمیکنند . دیروز اینقدر هوا خوب بود که حد نداشت بعد از صبحانه مفصلی که با شوشو جان خوردیم گفتم برم یه پیاده روی کنم . عجب حالی داد هیچ خبری تو خیابون نبود من هم این احساس بهم دست داده بود که خیابون و کل شهر مال بابام هست هی وسط خیابون جلان میدادم واسه خودم . بعد یهو چشمان زیبایمان چرخید و دیدیم که مغازه ایرانی باز هست و یه مقداری خیار ایرانی خریدم . قلمی و خوشگل حالا بماند که پوندی ۱.۶۹ بود ( بی انصاف گرون فروش) به شوشو میگم همینجوری هی تند تند این خیار ها رو نخور بذار یه چند روزی دکوری رو میز و تو یخچال باشه . میگه آخه نمیشه خیلی کوچولو هستن باید یه ۷ - ۸ تایی با هم خورد . فکر کنم دل و روده شوشو سوراخ شده تازگیها .از اینور میخوره میگه داره میترکم بعد یه ۲ ساعت بعد میگه چیزی نداری بدی ما بخوریم . چرا تو خونه خوراکی نداریم . پریشب برای شام بنا به توصیه خود حضرت آقا شام براش سالاد درست کردم و مرغ پختم ریختم تو سالاد با یه عالمه مخلفات بعد رفتیم بیرون گشت زدیم وقتی برگشتیم میگه شام چی داریم !!!!!!!!!! چشم هام یه ۷ - ۸ تای شد . میگه به مادر شوهرت میگم که داری به شوهر عزیز تر از جان گرسنگی میدی .  خلاصه براش خورشت کاری که داشتم رو گرم کردم خورد . بعد از این ماست میوه ای ها خورد . بهش میگم بابا نمیخواد تو ورزش کنی داریم ورشکست میشیم از دست خوردنهای شما. تقریبا من یه روز در میون میرم سوپر.

بعد پیاده روی جانانه دیروز وقتی رسیدم خونه زنگ زدم خاله کوچیه شوشو گفتم دختر جان اون آب خورشت رو زیاد کن که ما برای ناهار میایم ( حوصله غذا درست کردن نبود ) . اونم قیمه درست کرده بود و من هم بادمجون سرخ کرده داشتم براش بردم شد قیمه بادمجون . باقی روز هم بسیار پر بار بود و به چرت زدن و فیلم دیدن گذشت . توصیه میشود که اصلا فیلم Waitress رو اصلا نبینید .بیکاری بهتر از دیدن این فیلم هست تنها نتیجه ای که داشت این بود که شوشو هوس پای سیب و این چیزا کرد آقای همیشه گرسنه .

هفته دیگه میریم مسافرت آخ جون . این مسئول امور استخدامی و این حرفها گفت فقط ۵ روز مرخصی میشه بفرستیم برای سال دیگه و هرچی میمونه باید به جاش پول بگیریم . این خوبه ها برای من پول دوست یه ۱۰ روزی میشه ولی میخواستم همشو نگهدارم برای وقتی که میخواییم بیایم ایران ولی نمیشه .  میخوام این دختره  ( همون مسئول استخدامی ) رو خفه کنم . نمیدونم که چرا اینقدر ازش بدم میاد . اصلا انگاری رو اعصاب من داره عربی و اسپانیولی و هرچی رقصه میکنه  با کفش پاشنه ۱۰ سانتی و  هی هم شیهه میکشه .

من نمیدونم که چرا انگشتهای دستم لاغر شده . این حلقه عروسی که از دستم می افته و نمیشه دستم کنم . یه حلقه دیگه دارم که اون هم لق میزنه ولی وضعش بهتره . به شوشو میگم فقط به خاطر اینه که هی تو از من بیچاره کار میکشی و همش دارم میسابم و میشورم و غذا درست میکنم  . منو نگاه میکنه میگه عزیزم من زنی که انگشتهای لاغر داره دوست دارم تو هنوز انگشتهات تپلی هست یه ذره بیشتر کار کنن. من هم دیگه زبونم کوتاه شده گفتم هی ضعیف کشی کن بریم ایران اونجا دیگه نمیتونی . 

اینقدر اکتیو شدم و مینویسم باید برای خودم اسفند دود کنم میترسم چشم بخورم .

+ نوشته شده در Wed 26 Dec 2007ساعت 14:58 توسط may |

خوب کریسمس هم با همه شلوغی هاش و قشنگیهاشو و رنگهای سبز و قرمزش و بابا نوئل شکم گنده اش رسید . و دوباره از چهارشنبه همه تزئینات کریسمس برداشته میشه و رادیو دوباره آهنگهای قبلی رو میذاره و انگار نه انگار . امسال اصلا حوصله درخت گذاشتن نداشتم هرکاری هم که بکنم باز هم حال و هوای کریسمسی ندارم . دلم عید نوروز خودمون و سفره ۷ سین و شیرنی نخودچی ( شیرینی مورد علاقه روزهای عید من ) رو میخواد .حکایت ما شده از اینجا مونده و از اونجا رونده . نه با مناسبتهای اینا حال میکنیم و نه میشه با مناسبتهای خودمون . ولی ما راضیم . به قول شوشو همه چی رو که نمیشه با هم داشت .

شب یلدا رو هم به تنهایی سپری کردیم . شوشو که سر کار بود . خاله های شوشو هم جایی دعوت بودن و من شب خوبی رو با تلویزیون و فیلمهای کریسمسی داشتم . و دیگه شوشو ساعت ۱۰:۴۵ اومد و یه ذره باهم بودیم و من داشتم از خواب میمردم که دیگه روانه تختخواب شدم . برای شوشو هم آجیل گذاشتم و میوه ولی خودم فعلا به دلیل سیم کشی از خوردن آجیل محرومم .

فعلا نوشتنمان نمی آید .

+ نوشته شده در Mon 24 Dec 2007ساعت 13:6 توسط may |

بابام همیشه میگفت من دقیقه ۹۰ هستم و من هم همیشه مخالف بودم ولی الان میفهمم که کاملا درست میگه . من هنوز کریسمس گیفت برای این خانومهای سر کار نگرفتم . برای دوتا شون که میخوام گیفت کارت بگیرم ولی برای ۵ تای باقیمونده نمیدونم . خیلی هم بهشون نزدیک نیستم و نمیخوام که خیلی هم پول بدم . بابا جون خسیس هستم دیگه چیکار کنم . باید جمعه بیارم سرکار کادوها رو . جمعه از طرف کمپانی همه رو ناهار میبرن بیرون و به همه بونس میدن ( قسمت خوب داستان ) مثل عیدی شب عید کارمندا تو ایران . و کادوی هم که بهت میدن بر اساس پایه حقوق هست و من خوش شانس تازه حقوقم زیاد شده .  داشتم فکر میکردم که برم و برای این خانومها نفری یه دونه اورنامنت بگیرم که بزنن به درختاشون . اینجوری میشه نفری حدود ۵ دلار .

خاله اینای شوشو دارن برای کریسمس میرن جایی به اسم خرس بزرگ ( big Bear) برای اسکی یه کابین گرفتن و قراره دوشنبه برن  و چهارشنبه بیان ولی چون من و شوشو باید سر کار باشیم هم دوشنبه هم چهارشنبه ما نمیریم . خیلی دلم میخواست که دوباره بعد از قرنی بریم اسکی و برف بازی ولی قسمت نبود . از اون جالبتر دوشنبه شب هم که میشه Christmas Eve بنده تنهایی در منزل هستم چون شوشو جان سر کاره تا نزدیکیهایی ۱۱ شب . پس می ماند علی و حوضش . که اگه خدا بخواد شاید بتونم که بلاخره این کتاب بادبادک باز رو تموم کنم . طلسم افتاده روش . هر وقت میام برم سرش یه کاری پیش میاد . اگر هم شوشو خونه باشه که نمیذاره من کتاب بخونم میگه به اون بی محلی میشه آخی بچه خیلی حساسه . خدا رو شکر سردردش بهتر شده ولی هنوز خوب خوب نشده . برعکس من که اصلا طاقت درد ندارم طاقتش خیلی خوبه و اصلا آه و  ناله نمیکنه .

مثله اینکه امروز عید قربان بود اینجا !!! یکی از بچه های سر کار که مسلمون هست امروز نیومده بود سر کار و گفتن برای اینکه امروز از عیدهای مهمشون هست . قیافه من اینجوری بود  چی عید کجا بود . همکارم میگه فکر کردم تو هم مسلمونی من هم گفتم آره من هم همین فکر رو میکردم . 

من چقدر اکتیو شدم هی پشت هم مینویسم . راستی گفتم حالا که سال نو نزدیکه و ما هم بیکار یه خونه تکونی حسابی بکنیم ثواب داره . این شوشو ما مثل این پیرزنا هستن همه چیز رو جمع میکنن می مونه و نمیذاره من چیزی دور بریزم من هم که دست به دور ریختم خدا . یه عالمه کاغذ و ورق داره که همه خونه رو گرفته . بهش گفتم اگه همه رو جمع کنی و اونایی رو که نمیخوای بریزی دور و همه رو مرتب و دسته بندی کنی ( آخه دسته بندی و مرتب کردن یکی از گناه های کبیره هست نزد ایشون ) برات یه کادو خوب میخرم . میدونم که آخرش هم نمیکنه و خودم باید این کارو بکنم و بعد هم میگه چرا اینو ریختی دور چرا اونو اینجوری کردی . از دست آدم شلخته . آخه میگه میشه آدم اینقدر تمیز باشه و اینقدر شلخته . ولی من باز هم این آقای مهندسیان رو خیلی دوست میدارم  که هر کاری میتونه میکنه که من همیشه شاد باشم . مرسی .

+ نوشته شده در Wed 19 Dec 2007ساعت 16:40 توسط may |